مهربد جونمهربد جون، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

خاطرات مهربد

پایان 6 ماهگی

1393/2/3 2:25
نویسنده : مامان ناهید
580 بازدید
اشتراک گذاری

پسر گلم عشقم 6 ماهگیت مبارک باشه عزیزترینم


مهربد جونم 3 روز پیش 6 ماهگیت تموم شد و به هفتمین ماه زندگیت پ گذاشتی . تو این چند روز حسابی سرمن شلوغ بود و سرگرم رسیدگی به تو بودم آخه واکسن شش ماهگیت برات یکم سخت بود و تو خیلی اذیت شدی عزیز دلم .

 

شب قبل از واکسن زدنت من خیلی استرس داشتم و همش میترسیدم که حالت بد بشه آخه سری پیش تب کرده بودی و اذیت شده بودی .

این دفعه با بابا امیر برای واکسن زدن به مطب رفتیم . موقع واکسن زدن زیاد گریه نکردی آخه دیگه پسر کوچولوی من مرد شده واسه خودش .

وقتی رسیدیم خونه تا یکی دو ساعت خیلی شنگول بودی و بازی میکردی اما بعد از چند ساعت که آمپول ها اثر کرد تو شروع کردی به گریه کردن و خیلی سخت آروم میشدی و دمای بدنت مدام بالا میرفت معلوم بود که تو این واکسن درد زیادی رو تحمل کردی و خیلی بهت سخت گذشت و این جریان تا دو روز ادامه داشت تا اونجایی که برای آروم کردنت مجبور میشدیم توی پتو میخوابوندیمت و تابت میدادیم تا آروم بشی و منم از اینکه تو رو ناراحت میدیدم خیلی اعصابم خورد میشد و غصه میخوردم ولی شکر خدا سومین روز دیگه حالت خوب شد و تو شدی مهربد شیطونه همیشگیه من .

 

از وقتی وارد هفت ماهگیت شدی دیگه غذا خوردن رو شروع کردی و من یواش یواش دارم تو رو با طعم های مختلف آشنا می کنم . برای شروع فرنی برات درست کردم روز اول استقبال کردی اما از روز دوم دیگه دوست نداشتی و سرت رو برمیگردوندی اما نسبت به غذاهایی که ما میخوریم ذوق و شوق نشون میدی و سر سفره غذا اونقدر دست و پا میزنی و دهنت رو تکون میدی که دل آدم کباب میشه و منم یکم از غذایی که میخوریم رو بهت میدم و تو با میل و علاقه فراوون اونا رو میخوری و به برنج ، سوپ و ماکارونی بیشتر تمایل داری .


تو این هفته چهار دست و پا رفتنت هم خیلی پیشرفت کرده و وقتی یه چیزی رو میخوای خودت رو بهش میرسونی و حسابی تو خونه این ور و اونور میری و من هر چی که رو زمین هست رو جمع میکنم تا مبادا اونارو به دهنت ببری ، وقتی سرحال باشی شروع میکنی به فوت کردن و در آوردن صداهای ب ب ب با با گفتن و بابا امیرت کلی ذوق میکنه و میگه داری میگه بابا بابا .........

حالا میریم سراغ عکس هایی که تو این چند روز ازت گرفتم  

قبل از واکسن زدن

اینجا واکسن زدی و بردمت بالاپشت بوم تا هوا بخوری عزیزم

اولین باری که خودم به کمک بابا امیر حموم بردیمت

اینجا هم داری با ارتا جون چت میکنی

ای جووووووووووووونم

مهربد و پسرخاله رادین

ای شکمو داری ماکارونی میخوری

الهیییییییییییییییییییییییییییییی من فدای گریه هات بشم عشقم

نفس منیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی


 

 

 

 

 

 

 


 

پسندها (3)

نظرات (6)

مامان مهدیه
3 اردیبهشت 93 2:34
سلام عزیزم دوقلوهای من سارا و ثنا زنگیان تو جشنواره نوروزی شرکت کردن ممنون میشم به وب ما بیاین و بهشون رای و امتیاز5 روبدین
مامی لیانا جون
6 اردیبهشت 93 1:06
الهئییییییی عزیزم عزیزم ماشاا.. دیگه مردی شدی قربونت برم فنچ کوچولو بوس برا خوشگل خاله
مامان ناهید
پاسخ
مرسی خاله ی گلم اره دیگه یواش یواش سبیل هام داره در میاد
زهرا مامان ارتا
6 اردیبهشت 93 1:45
اخی عزیزم که داره با دوستش چت میکنه هرروز هزار ماشالاه داره شیرینتر و خوردنی تر میشه
مامان ناهید
پاسخ
اره زهرا جون امیدوارم وقتی بزرگ شدن دوستهای خوبی واسه هم بشنمرسی ازت بابت تعریفت خاله گلم
فریبا
7 اردیبهشت 93 8:00
قربونش برم مردی شده واسه ی خودش 6 ماهگیت مبارک مهربدم
مامان ناهید
پاسخ
مرسی خاله فریبا
مهدیه
8 اردیبهشت 93 11:14
ناهید جون غذا خور شدن مهربد ناز مبارک باشه عزیزم من برای درسا از ماه قبل غذای کمکی رو شروع کردم اول زیاد دوست نداشت ولی بعد عادت کرد الان بهش سوپ پوره میوه سرلاک خلاصه تقریبا همه چی میدم . خدا رو شکر بالاخره مهربد جون از قول واکسن 6 ماهگی عبور کرد دیگه مرد شدی خاله
مامان ناهید
پاسخ
ممنون مهدیه جونفعلا دارم واسه مهربد حریر بادوم و فرنی میدم اونم بدش نمیاد یه چند روز دیگه باید سوپ هم بهش بدمچه خوب که درسا جون غذا میخوره نوش جونش عسل خاله
مامان نیلو
15 اردیبهشت 93 22:38
عزیزم فدای گریه هات♥♥ چقدر کپل مپل شدی مهربد جوووونم