پایان 5 ماهگی و اغاز سال نو
در ابتدا من و مهربد جون اغاز سال نو رو به همه دوستای گلم تبریک میگیم و امیدواریم سال پرخیرو برکتی داشته باشید

امسال عید واسه من با عیدهای دیگه خیلی فرق داشت اخه امسال پسر کوچولوی من هم به جمع خونوادمون اضافه شده و من خیلی احساس خوبی داشتم وقتی سر سفره هفت سین پسرم رو بغل کرده بودم و اولین کسی که عید رو بهش تبریک گفتم و بوسیدمش مهربد عزیزم بود
![]()
پسر گلم از اونجائکه ورود به ششمین ماه زندگیت همزمان با عید شده بود و ماسرگرم دید وبازدید و مسافرت بودیم باعث شد تا یه کم دیرتر اتفاقات این دوره رو واست بنویسم.
![]()
چند روز اول عید خیلی مهمونی رفتیم و اقوام و فامیل که خیلی وقت بود تو رو ندیده بودن کلی ذوق کردن و قربون صدقت میرفتن و بغلت میکردن و تو کلی عیدی جمع کردی
تا اینکه همراه بابا بهمن و مامان جون راهی شمال شدیم و تا پایان تعطیلات عید تو ویلای دایی یعقوب(دایی بابا امیر) بودیم بجز ما کلی مهمون دیگه هم اونجا بودن و تو دایما در حال بازی کردن و گشت و گذار بودی
و تلافی این 5 ماهی که تو خونه بودی و زیاد از خونه بیرون نبرده بودمت رو در اوردی

تو این مدت بعضی حرکاتت خیلی پیشرفت کرده مثلا عقب عقب رفتنت خیلی باسرعت شده و خودت رو خیلی خوب بالا میبری و دوست داری هرچی رو که میبینی سریع ببری تودهنت و وقتی ازت میگیرم خیلی ناراحت میشی و میزنی زیر گریه پسمل گلم
عسل مامان امیدوارم اولین بهار زندگیت مبارک باشه و همیشه لبت خندون و صدتا بهار رو با چشمهای قشنگت ببینی


از اونجاییکه این اولین مسافرتت بود منم با ذوق و شوق فراوون کلی عکس ازت گرفتم که انقدر زیادن چند تارو واست میزارم و بقیه عکسها باشه برای ارشیو بعدی.



روز اول عید


تو این عکس هم میخواستی همه میوه هارو تست کنی



عاشق این خندیدنتم عسلم

اینم از هنرنمایی های مهربد مامان


عشق مامانی پسرم

اینجا هم مهربد کوچولو داره برای اولین بار جوجه میخوره

تو این عکس هم مهربد داره امتحان رانندگی میده

مامانی و مهربد

مامان وبابایی و قند عسلمون




پایان 5 ماهگی و اغاز سال نو 
