مهربد جونمهربد جون، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 25 روز سن داره

خاطرات مهربد

24 ماهگی

سلامی دوباره به پسر کوچولوی خوشگل خودم. این بار میخوام  راجع به کارهایی که تو 24 ماهگیت یاد گرفتی واست بگم.تقریبا تازه وارد بیست و چهار ماهگیت شده بودی که تصمیم گرفتم از پوشک بگیرمت که بعد از دو هفته آموزش  بالاخره یاد گرفتی و دیگه با مای بی بی خداحافظی کردی. اگرچه تو این دو هفته یه کم اذیت شدم و کلافه شده بودم اما وقتی دیدم این کار رو خوب یاد گرفتی و خیلی طول نکشید تموم خستگی از تنم در اومد و یه نفس راحت کشیدم . بعد از اینکه دستشویی رفتن رو یاد گرفتی مامانی تصمیم گرفت از شیر هم بگیره تا دیگه به غذا خوردن بیوفتی. بر خلاف تصورم خیلی راحت از شیر گرفتمت و شما خیلی خوب با این قضیه کنار اومدی و دیگه یه آقا پسر مستقلی واسه خودت ...
22 آبان 1394

اواخر 2 سالگی مهربد جونم

نمیدانم تو را به اندازه ی نفسم دوست دارم یا نفسم را به اندازه ی تو.... نمیدانم چون تو را دوست دارم نفس میکشم یا نفس میکشم که ترا دوست بدارم.... سلامی دوباره به شاهزاده کوچولوی  خودم که این روزا یارو یاور همیشگی من شده و یه لحظه دوریش واسه من بزرگترین عذابه. این بار میخوام راجع به پیشرفت هایی که تو حرف زدن کردی واست بنویسم عشقم. الان که دارم این متن رو واست مینویسم  تازه وارد 23 ماهگیت شدی و براحتی میتونی خیلی کلمات رو بگی و انقدر شیرین زبونی میکنی که نگو و نپرس. بعضی وقتها که کلمه ای رو نمیتونی بگی ولی با لحن و لهجه ی خودت سعی میکنی اداش رو در بیاری که خیلی بامزه میشه. حالا بعضی از ...
5 شهريور 1394

سفر به آذربایجان

پسر گلم این بار میخوام عکسهای مسافرتمون به آذربایجان و آستارا رو واست بزارم که ماه پیش رفتیم و کلی خوش گذروندیم. تو یه فرصت مناسب میام و درمورد کارهایی که تازگی ها انجام میدی واست مینویسم عسلم. بازی با لاکی اینجا هم با تعجب داری شیر خوردن بره تازه به دنیا اومده رو نگاه میکنی خاله ندا  مهربون مهربد قربون خنده هات بشم خوشگلم دو تا گل پسر ناز نازی         &...
20 تير 1394

پایان 19 ماهگی

تولد پدر جون مهربون اینم کیک تولد منه که رادین جون انتخابش کرده اینم یه عکس فوق العاده که نشون میده عاشق هندونه ای مهربد و رادین و رستا کوچولو که دختردایی منه اینجا هم جشنواره نقاشی از کف پای کودکان بود که متاسفانه مهربد خوشش نیومد و با ما همکاری نکرد ...
3 خرداد 1394

پایان 18 ماهگی

سلام به پسر خوبم ، عشقم ،همه ی وجودم. الان که دارم این پست رو واست میزارم 18 ماهت تموم شده و وارد 19 ماهگیت شدی عزیز دلم. چند روز پیش واکسن 18 ماهگیت رو هم زدی و دیگه از واکسن زدن راحت شدی. علی رغم ترس و استرسی که بابت این واکسن داشتم خدا رو شکر خیلی اذیت نشدی و تب نکردی البته روز اول درد داشتی و نمیتونستی زیاد راه بری و من تو بغلم میچرخوندمت تا پاهای کوچولوت درد کمتری داشته باشه عسلم. حرف زدنت خیلی پیشرفت کرده و سعی میکنی هر چی بهت میگم و تکرار کنی و من از خوشحالی کم مونده که بال در بیارم و به همه میگم مهربد ابن و یاد گرفته و ... از کلماتی که تازه یاد گرفتی ،خیار که میگی قیار . به گوجه میگی گوگه. به ای بابا میگی&...
6 ارديبهشت 1394

نوروز 94

سلامی بهاری به پسر یکی یه دونه ی خودم. امیدواریم عید با بوسه هایش ، بهار با گلهایش و سال نو با امیدهایش برتو ای عزیز ترین مبارک باشد. این دومین بهاری هستش که تو کنار مایی و با وجود توست که زندگی معنی زیباتری داره و از خدا تو سال جدید بهترین ها رو واست خواستارم عزیزترینم. امسال عید ما مسافرت نرفتیم و تو تهران موندیم و حسابی مهمونی رفتیم و نا گفته نمونه که تو هم حسابی عیدی جمع کردی و کلی بهمون خوش گذشت. در مورد کارهای جدیدت که تو این روزها یاد گرفتی باید به حرف زدنت اشاره کنم که دیگه اسم من و بابا امیر رو یاد گرفتی و خیلی موقع بجای مامان و بابا میگی ناهیییییییییییی و امیییییییییییی  و از اونجاییکه بدون تمرین کر...
18 فروردين 1394