مهربد جونمهربد جون، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

خاطرات مهربد

اولین دندان

رویش اولین دندونت مبارک باشه مهربدم هفته اول هشت ماهگی مهربد خاله زهرا متوجه شد که مهربد داره دندون در میاره و لثه هاش متورم شده ودو سه روز بعد دیدیم که اولین دندون مهربد جوونه زده و کلی خوشحال شدیم و ذوق زده شدیم . از اونجاییکه چند روز تعطیلی هم تو همین ماه بود و ما تصمیم به مسافرت گرفتیم اش دندونی رو یه چند روز با تاخیر پختیم . حالا چند تا از عکسهایی که به همین مناسبت از پسرم گرفتم رو ببینیم. اینم از اش دندونی مهربدی اینم کیک دندونی که بابایی زحمتش رو کشیده  بالاخره دست قند عسل به کیک رسید و خامه ای شد ...
26 خرداد 1393

پایان 7 ماهگی

مهربد مامان هفت ماهگیت مبارک باشه عزیزترینم پسر ناز من وارد هشتمین ماه زندگیت شدی .چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که برای اولین بار تو رو تو اغوشم گرفتم و بوسیدم. الان هفت ماه و چهار روز از اون روز فراموش نشدنی و خاطره انگیز میگذره و تو هر روز بزرگ و بزرگ تر میشی و چیزای جدید رو تجربه میکنی و کارای جدید یاد میگیری . از جمله کارهایی که به تازگی یاد گرفتی ایستادنه البته با گرفتن مبل و دیوار اول اروم اروم نزدیک محل مورد نظرت میشی بعد دست میندازی و چنگ میزنی تا بالاخره وای میایستی و اگه رو مبل یا عسلی چیزی باشه بلافاصله اونو برمیداری و بدون معطلی میذاری تو دهن کوچولوت پسمل خوشگلم. چهار دست وپا رفتنت هم دیگه ک...
5 خرداد 1393

اخر هفته

اخر هفته من و تو و بابایی تصمیم گرفتیم برای خرید بریم بیرون و از اونجایی که شهر بازی هم همون  جا بود یه سری هم به اونجا زدیم  . تو اولش خیلی اطرافتو بررسی و نگاه میکردی و از ماشین بازی خیلی خوشت اومده بود تا جاییکه فرمون بازی رو ول نمی کردی خیلی بامزه شده بودی و هر کسی که تو رو تو اون وضعیت میدید میخندید . واما موقع شام که شد تو انقدر دست وپا میزدی که نگو و منم یه کم از خمیر پیتزا بهت دادم و وقتی رسیدیم خونه تو حسابی خسته شدی و به خواب ناز رفتی عزیزم اینجا هم با کلاه دایی وحید داشتی کلنجار میرفتی ا...
5 خرداد 1393

این روزای مهربدم

عکسهای این روزای مهربدی اینم کیک نولد منه که بابایی خریده دوچرخه سواری با بابایی اینجا هم با رادین ست کردین تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااب بازززززززززززززززززی عاااااااااااااااااااااااااااااشقتم مهربد جووووووووووونم ...
17 ارديبهشت 1393

پایان 6 ماهگی

پسر گلم عشقم 6 ماهگیت مبارک باشه عزیزترینم مهربد جونم 3 روز پیش 6 ماهگیت تموم شد و به هفتمین ماه زندگیت پ گذاشتی . تو این چند روز حسابی سرمن شلوغ بود و سرگرم رسیدگی به تو بودم آخه واکسن شش ماهگیت برات یکم سخت بود و تو خیلی اذیت شدی عزیز دلم .   شب قبل از واکسن زدنت من خیلی استرس داشتم و همش میترسیدم که حالت بد بشه آخه سری پیش تب کرده بودی و اذیت شده بودی . این دفعه با بابا امیر برای واکسن زدن به مطب رفتیم . موقع واکسن زدن زیاد گریه نکردی آخه دیگه پسر کوچولوی من مرد شده واسه خودش . وقتی رسیدیم خونه تا یکی دو ساعت خیلی شنگول بودی و بازی میکردی اما بعد از چند ساعت که آمپول ها اثر کرد تو شروع کردی به گریه کردن ...
3 ارديبهشت 1393

ادامه عکسهای نوروز 93

    کپلی مامان مامان قربون  قدو بالای فسقلیت بشه جیگرم اخرین لحظات مسافرتمون عششششششق منی اینم از عکسهای اولین مسافرتت پسر نازم .امیدوارم از این لحظات قشنگ برامون زیاد پیش بیاد♥♥♥   ...
29 فروردين 1393

پایان 5 ماهگی و اغاز سال نو

          در ابتدا من و مهربد جون اغاز سال نو رو به همه دوستای گلم تبریک میگیم و امیدواریم سال پرخیرو برکتی داشته باشید  امسال عید واسه من با عیدهای دیگه خیلی فرق داشت اخه امسال پسر کوچولوی من هم به جمع خونوادمون اضافه شده و من خیلی احساس خوبی داشتم وقتی سر سفره هفت سین پسرم رو بغل کرده بودم و اولین کسی که عید رو بهش تبریک گفتم و بوسیدمش مهربد عزیزم بود پسر گلم از اونجائکه ورود به ششمین ماه زندگیت همزمان با عید شده بود و ماسرگرم دید وبازدید و مسافرت بودیم باعث شد تا یه کم دیرتر اتفاقات این دوره رو واست بنویسم. چند روز اول عید خیل ی مهمونی رفتیم و اقوام و فامیل که خیلی وقت ب...
19 فروردين 1393

شیطنت های پسملم

  امروز پسرم خیلی من رو به هیجان اورده ؛ اخه بالاخره بعد از کلی تلاش و زور زدن تونست خودش به تنهایی غلت بخوره.انگاری خودش هم از این کارش لذت میبره البته ظهر خیلی کند و با زحمت زیادی میچرخید اما شب خیلی راحتتر این کارو میکرد . عسلم وقتی اطاقت با اسباب بازی هایی که جلوت میذارم تنها میشی یه چند دقیقه ای بهشون نگاه میکنی ولی بعد از چند دقیقه حوصله ات سر میره و شروع به صدا درآوردن میکنی انگاری از تنهایی زیاد خوشت نمیاد و دوست داری همیشه پیش من باشی و با هم بازی کنیم . هر روز که میگذره شیطونی هات هم بیشتر میشه چند ساعت پیش که داشتم باهات بازی میکردم پاهات رو قلقلک دادم و تو با صدای بلند قهقه میزدی بابا امیر هم بلافاصله د...
14 اسفند 1392

اولین پیام

به یمن آمدن فرشته کوچولومون مهربدجون من تصمیم گرفتم یه وبلاگ براش درست کنم تا خاطرات و لحظات قشنگ دوران کودکیش رو ثبت کنم تا وقتی بزرگ شد اونارو بخونه و ازشون لذت ببره . مهربد کوچولوی من الان 3 ماه و 22 روزشه تو این مدت من خیلی بهش وابسته شدم تا جایی که حتی یه لحظه هم نمیتونم دوریش رو تحمل کنم هر روز که میگذره شیطونی هاش بیشتر میشه و کارهای جدیدتری یاد میگیره وحسابی خودشو تو دل مامانو باباش جا کرده . از خدای مهربونم به خاطر دادن این هدیه آسمونی خیلی خیلی ممنونم و روشنترین فرداها رو برای وجود نازنینش آرزومندم .
14 اسفند 1392